چو یوسف را به آن گرگان سپردند
فلک گفتا که گرگان بره بردند
به چشمان پدر تا می نمودند
ز یکدیگر به مهرش می ربودند
چو پا بر دامن صحرا نهادند
بر او دست جفا کاری گشادنند
زدوش مرحمت بارش فکندند
مین خاره و خارش فکندند
به گریه هر که را در پا فتادی
به خنده بر سر او پا نهادی
به ناله هر که را آواز کردی
نواهای مخالف ساز کردی
چو شد نومید از ایشان گریه برداشت
زخون دیده بر گل لاله می کاشت
بدین سان بود حالش تا سه فرسنگ
از او صلح و از آن سنگین دلان جنگ
ازو نرمی و زایشان سخت رویی
ازو گرمی و وز ایشان سرد گویی
زناگه بر لب چاهی رسیدند
زرفتن بر لب چاه آرمیدند
چهی چون گور ضالم تنگ و تیره
ز تاریکیش چشم عقل خیره
کشیدند از بدن پیراهن او
چو گل از غنچه عریان شد تن او
به قد خود بریند از ملامت
لباسی تا به دامان قیامت
(نظام الدین احمد جامی ، شاعر سال 817 هجری قمری) |